تبليغاتX
بهترین ها

Image hosting by TinyPic

 

Image hosting by TinyPic

 

+ نوشته شده توسط روح در 2006/9/18 و ساعت 16:28 |
Vitreous Nights
+ نوشته شده توسط روح در 2006/9/17 و ساعت 21:49 |

inam chndta axe eshghoolane taghdim be bachehaie amei golam

 

 

 

محمد

+ نوشته شده توسط روح در 2006/9/14 و ساعت 11:25 |

اینم عکس خودم

+ نوشته شده توسط روح در 2006/8/30 و ساعت 14:30 |

 با سلام خدمت بازدید کننده گان محترم و تشکر از اینکه به وبلاگ من اومدید

+ نوشته شده توسط روح در 2006/8/23 و ساعت 7:56 |

سلام دوباره به همه شما دوستای عزیز خودم

دوستان من از این به بعد تصمیم گرفتم که تو وبلاگ داستان هم بذارم .البته این داستان ها رو خودم نوشتم و امیدوارم که ازاونا خوشتون بیاد. اولین داستانم آماده شده و تقدیم میکنم به شما. فقط خواهش میکنم نظر بدید تا دلگرم شم.

از يه نگاه شروع شد. راستش اون موقع ها من اصلاْ تو فاز عشق و عاشقي نبودم و ازاين کارا هم خوشم نميومد.هنوز معني عشق و نمي فهميدم اما نمي دونم چي شد که همون يه نگاه منو ديوونش کرد. اصلاْ باورم نميشد که اون بچه محل ما باشه. آخه اولين بار اونو جلو دستگاه خود پرداز بانکي ديدم که اصلاْ نزديکي هاي خونه ما نبود.اون روز با دوستام واسه فوتبال شرط بندي کرده بودم و من باختم و قرار شد که دوستامو يه شام دعوت کنم و چون نزديک خونه نبودم مجبور شدم که از بانک پول بگيرم.خوشبختانه اون موقع خلوت بود و به جز من و اون يه مرد ۶۵ ساله که البته ميشه گفت پيرمرد ۶۵ساله هم اونجا بود. نوبت اون بود اما با ديدن پيرمرد اون نوبتش رو به پيرمرد داد.راستش اونجا از کارش خيلي خوشم اومد و يه جورايي حسوديم شد.خلاصه وقتي پيرمرد کارش تموم شد به من گفت که بفرماييد ،منم گفتم نوبت شماست ،خواهش ميکنم.اما گفت که من عجله ندارم .بالاخره با اصرارهاي من راضي شد و پولشو گرفت و خداحافظي کرد و رفت. وقتي رفت ميشه گفت که دل من رو هم با خودش برد،اما کاري نميشد کرد.خلاصه منم پولو گرفتم و با بچه ها زديم بيرون. اون روز با بهترين دوستام يعني مهرداد و سعيد بودم اما بر خلاف هميشه اصلاْ حال نداد، آخه همش تو فکر اون بودم و فکرش از سرم بيرون نميرفت. يک هفته از اون ماجرا ميگذشت و فکر اون اصلاْ از سرم بيرون نميرفت و همش خودمو لعنت ميکردم که چرا دنبالش نرفتم.اون هفته حسابي حالم گرفته بود ، جوري که حتي مامانم هم بهم شک کرده بود،آخه منو هيچوقت تو اون حالت نديده بود .

ادامه داستان رو در قسمت ادامه مطلب ببینید.

امیدوارم که از اولین داستانم خوشتون اومده باشه و اگه هم بد بود بذارید به حساب کم تجربگی من.

نظر یادتون نره.قربون همه شما  (( جواد  همون غریب تنها))

یاحق

کبوترهای عاشق


+ نوشته شده توسط روح در 2006/8/23 و ساعت 0:8 |
بی وفایی

سلام به همه شما مهربونا که مثل همیشه منو تنها نذاشتید.

ببخشید که خیلی دیر کردم. آخه درس و دانشگاه واسه آدم وقت نمیذاره.

خوب خوبید دوستای گلم. چه خبرا ؟ چی کارا میکنید؟

امیدوارم که هر جا هستید شاد و پیروز باشید.

راستش من دنبال یه موضوع واسه وب میگشتم که یه دوست خوب

هم موضوع و هم مطلب به من داد.

ایشون اسمش زینب خانومه و خودشون این مطلب ها  رو نوشته و

من همین جا ازش تشکر میکنم. ایشون قراره که با من همکاری کنند و

امیدواریم که بتونیم با هم یه وبلاگ خوب رو تقدیم شما کنیم.

مطلب های امروز راجع به بی وفایی و نامردیه . البته امیدوارم که

هیچوقت تو زندگیتون طعم نا مردی و بی وفایی رو نچشید.

بهتر بریم سراغ مطلب ها و امیدوارم که ازش خوشتون بیاد.

تنها خواهشی که دارم نظر فراموش نشه.

 

منو ول کردي و رفتي

ظالم به من دروغ گفتي و رفتي

دلمو شکستي منو تو زبونا انداختي

زمينم زدي منو بيگانه کردي

من بهت وفادار بودم  قلبم فقط يک يار داشت

ترک تو به زور بود  تنها مانده ام

يار من تو که آتش نديدي ولي من ذره ذره برات سوختم

يار من از نگاه صورت تو چشام خيس مانده

يار من بهم بگو من بهت چي گفتم که مرا رها کردي

مني که زندگي بدون تو برام مرگ بود

مني که از گل نازکتر بهت چيزي نگفته بودم

حيف که معني دوست داشتن نميدوني شايد روزي بفهمي که خيلي دير شده.

اینم شعر بعدی:

هنوز هم هواي خونه            عطر ديدار تو داره
گوشه به گوشه خونه           
تو رو ياد من مي ياره
با تو من چه کرده بودم          که چنين مرا شکستي
بي وداع و بي وفا                سرد و بي صدا شکستي
به گذشته که بر مي گردم        که تو را دوباره يابم
با همه شکستن از تو          
 نيستم از دست تو دلگير



+ نوشته شده توسط روح در 2006/8/23 و ساعت 0:6 |
سلام دوباره خدمت همه دوستان گل و مهربون

اومدم تا تو این پست از قداست عشق حرف بزنم و البته نظر شما رو هم بدونم

چرا تو دنیا هر کی رو که میبینیم میگه من عاشقم.

آخه مگه عشق حرف کمیه، مگه عشق اینقدر بی منزلته

بقیشو شما بگید بهتره.

این داستان رو هم میذارم تو وبلاگ که تقریباْ در همین مورده.

 

یکی بود یکی نبود توی این قصه ی ما یک پسر بود که هیچ چیز توی دنیا

نداشت اما همیشه راضی و خندان بود. یک روز تمام فرشته ها نزد خدا

جمع شده بودند یکی از فرشته ها از خدا پرسید: خدایا این پسر چرا همیشه

شاد و راضی است؟ خدا از فرشته ها خواست که هر کدام از آنها دلیلش

را میدانند جواب بدهند. اما کسی جواب نداد ولی جبرییل جواب را می دانست

و گفت: خدایا شما به انسانها چیزی دادید که به ما ندادید و آن قسمتی از

وجود خود شما یعنی عشق است. جبرییل ادامه داد:آری این پسر عاشق

است اما معشوقه ی او که دختری زیباست به او اهمیت نمی دهد و مغرور

است. فردای آن روز شیطان به سراغ دختر رفت آن را طلسم کرد و به شاخه

گلی سرخ تبدیل کرد و آن را در بیابان گذاشت گل سرخ ضعیف است بدون آب

میمیرد. پسر عاشق از این که معشوقه ی خود را ندیده بود ناراحت بود و

نگران تا این که با پرس و جو به بیابان و گل سرخ رسید. گل سرخ داشت از

بی آبی میمرد پسر هر چه گشت آبی پیدا نکرد پس فکری کرد تا دختر را نجات

دهد. او بزرگترین خار گل را که همان کینه و غرور بود از ساقه ی گل جدا

کرد و آن را در قلبش فرو کرد خون از قلبش جاری شد و به ریشه های گل

رسید طلسم باطل شد و گل تبدیل به دخترک شد . اما دختر باز هم بی توجه

از کنار پسر گذشت اما پسر در لحظه ای که داشت جان میداد خوشحال

بود چون معشوقه ی خود را نجات داده بود و با همان خوشحالی جان داد.


+ نوشته شده توسط روح در 2006/8/23 و ساعت 0:3 |
یکی بود یکی نبود

 

زیر این طاق کبود یکی بود،یکی نبود  

مرغ عشقی خسته بود که دلش شکسته بود  

اون اسیر یه قفس  

شب و روزش بی نفس همهء آرزوهاش پر کشیدن بود و بس  

تا یه روز یه شاپرک نگاشو گوشه ای دوخت  

چشمش افتاد به قفس دل اون بد جوری سوخت  

زود پرید روی درخت تو قفس سرک کشید  

تو چشم مرغ اسیر غم دل تنگی رو دید  

دیگه طاقت نیوورد ،رفت توی قفس نشست  

تا که از حرفهای مرغ شاپرک دلش شکست  

شاپرک گفت که بیا تا با هم پر بکشیم  

بریم تا اون بالاها سوار ابرا بشیم 

 یه دفعه مرغ اسیر نگاهش بهاری شد  

بارون از چشمای مرغ روی گونش جاری شد  

شاپرک دلش گرفت وقتی اشک  اون رو دید  

با خودش یه عهدی بست،نفس سردی کشید  

دیگه بعد از اون قفس،رنگ تنهایی نداشت  

توی دوستی شاپرک ذره ای کم نمیذاشت  

تا یه روز یه باد سرد میونه قفس وزید  

آسمون سرخابی شد سوز برف از راه رسید  

شاپرک یخ زد و یخ  

مرد و موندگار نشد

 چشاشو رو هم گذاشت دیگه اون بیدار نشد  

مرغ عشق شاپرکو به دست خدا سپرد 

 نگاهش به آسموووووووووون تا که دق کردشو مرد...!

 کاش یکی بود یکی نبود اول قصه نبود


+ نوشته شده توسط روح در 2006/8/23 و ساعت 0:0 |
سلام دوستای گلم

وای که چقدر دلم واستون تنگ شده

به خدا اگه بخوام هر روز تو وبلاگ مطلب بذارم باور کنید که کم نمیارم اما چه کنم که نمیشه

خوب حالال بیخیال دنیا خودمونو عشقه

چه خبرا ؟؟؟ چی کارا میکنید؟؟؟

من که خیلی دلم واستون تنگ شده

امروز خیلی حالم گرفتس دوست دارم یه کم باهاتون حرف بزنم

من همیشه از همه شاکی میشدم که خیلی تنهام.

همه یکی رو دارن که باهاش حرف بزنن اما من چی ...

همه یه دوست(منظورم جنس مخالفه)دارن که حرفای دلشونو به اون بزنن اما من چی...

به قول آقا محسن یگانه

(توی آسمون دنیا هر کسی ستاره داره       اما چرا وقتی نوبت ماست آسمون جایی نداره)

میدونم که خیلی از شماهام اینجوری هستید

چون خوم اینو تجربه کردم درکتون میکنم

ولی واقعاً چرا؟؟؟

چرا ما بدون دوست نمیتونیم دووم بیاریم؟؟؟

میدونید دوستان چرا تو این زموونه هر وقت یکی ازمون سوال میکنه که دوست دختر داری یا نه؟؟؟

وقتی ما بهش جواب میدیم نه باور نمیکنه؟؟؟

اما خیلی ها هم هستن که بدون عشق (منظورم عشق به دختر یا پسره)راحت دارن زندگی

 میکنن.چون که اونا عشقشون جای دیگس... عشقشون کس دیگس...

آره اونا خدا رو دارن...هممون خدا رو داریم اما خودمون نمیفهمیم...

ولی بقیه خدا رو باور دارن با تمام وجود

کاش ما هم یعنی منم میتونستم مثل اونا باشم

من نمیگم داشتن دوست دختر یا دوست پسر بده...

شاید خیلی ها مثل خودم بدون دوست نتونن زندگی عادیشونو بکنن ...

ولی کاش ما خدا رو اونجور که باید باور میکردیم...تا دیگه هیچوقت احساس تنهایی نکنیم

وای که چقدر حرف زدم

حسابی سرتونو درد آوردم

ببخشید...خوب دیگه دلم خیلی پر بود

میدونم که همتون منو درک میکنید

در آخر هم میخوام یه مطلب در باره عشق  واستون بذارمو و بعد هم یا علی

برخي مي گويند عشق چون رودخانه اي است كه ني هاي

نازك را در خود غرق مي كند!!!

برخي مي گويند همچون تيغي است كه جانت را زهر

مي زند!!!

عده اي مي گويند چون گرسنگي نيازي دردناك و بي پايان

است!!!!!

اما من عقيده دارم كه عشق گل سرخي است كه بذرش

در درون تو نهان شده است

عشق ...

منتظر نظرای خوشکلتون هستم

فعلاً تا دیدار بعد لبخند فراموش نشه

+ نوشته شده توسط روح در 2006/8/22 و ساعت 23:58 |


Powered By
BLOGFA.COM